وقتی زور جامه تقوا میپوشد بزرگترین فاجعه در تاریخ رخ میدهد
چند تا عکس توپ از بعد از بازی تو رختکن پرسپولیس که از سایت قرمزته برداشتم. این از همه قشنگتره سلام بچه ها. خیلی برد شیرین و دلچسبی بود. خیلی ناراحت شدم که تیم سلطان باخت راستی گل استیل آذین رو هم محمد پروین عزیزم به ثمر رسوند حبیب کاشانی: با جدیت و قاطعیت بیشتری به فعالیت خود ادامه میدهم حبیب کاشانی گفت: با توجه به جمیع جهات و با در نظر گرفتن نظرات کارشناسان و نیز نظر رئیس محترم سازمان تربیت بدنی تصمیم گرفتم کماکان به خدمت در پرسپولیس ادامه دهم. مدیر عامل باشگاه پرسپولیس در گفت و گو با سایت رسمی باشگاه پرسپولیس با اعلام مطلب فوق افزود: با توجه به شرایطی که وجود داشت، تصمیم به کنارهگیری گرفتم و این کنارهگیری را در مجموع به نفع باشگاه میدانستم، اما با اتفاقاتی که طی چند روز اخیر افتاد و براساس نظرات کارشناسان محترم ورزشی، اجتماعی و فرهنگی و همچنین پس از استماع نظرات رئیس سازمان تربیت بدنی و اعضای محترم هیات مدیره و نیز نظرات اصحاب محترم رسانه و پیشکسوتان در تصمیم خود تجدید نظر کردم و با جدیت و قاطعیت بیشتری به خدمت در باشگاه پرسپولیس ادامه خواهم داد. حبیب کاشانی با اشاره به جلساتی که طی دو روز گذشته با کارشناسان داشته است، تصریح کرد: نظر دوستان و کارشناسان محترم این بود که کنارهگیری من در شرایط کنونی به سود باشگاه نخواهد بود و مجموعه تیم لطمه خواهد خورد. وی در ادامه گفت: جا دارد از همین جا از کلیه دوستان و عزیزانی که پیگیر این مسئله بودند، به ویژه هواداران خونگرم و میلیونی پرسپولیس که محبت آنها همیشه شامل حال بنده و باشگاه بوده است، تشکر کنم و از اینکه ممکن است به هر نحوی موجبات ناراحتی این عزیزان را فراهم آورده باشم، عذرخواهی میکنم. گفتنی است؛ نتایج جلسات اخیر بازیکنان با کادر فنی و نیز جلسه عصر امروز کادر فنی و عوامل اجرایی باشگاه و نیز نظرات کارشناسان از عوامل مهم در تجدید نظر مدیر عامل باشگاه پرسپولیس بوده است. بعدش هم روز ملی دختران روز تولد تو را آغاز راه می کنم. تولدتان مبارک. ۱۷ آبانماه تولد ۲ پرسپولیسی سرخ دل اما جدا از خانه مبارک. علی کریمی و محمد محمدی عزیز تولدتان هزاران بار گلباران. اسم خودش رو گذاشته بود هيچ کس... آخه فکر مي کرد هيچکي آدم حسابش نمي کنه... فکر مي کرد واسه هيچ کس و هيچ چيزي مفيد نيست... عصرا مي رفت دم در ورودي پارک و بساط کتابهاش رو پهن مي کرد... خودش هم مي نشست پشت بساط و سرش تو يکي از اون کتابها فرو مي رفت… عاشق رمانهاي ايراني بود... خودش رو مي ذاشت جاي قهرمانهاي داستان و غرق يه شخصيت تازه مي شد... يه روز مي شد يه جوون با شمشير طلايي … گاهي هم مي شد يه شاهزاده که هر دختري منتظر رسيدنشه... اون روز هم مثل هميشه غرق کتاب بود… صداي يه زن اون رو از دنياي خيال بيرون کشيد: ببخشيد آقا اين کتاب فروغ فرخزاد چنده ؟ کتاب فروغ ؟ هان بله... دو هزار تومنه… از اين کتاب فقط همين يه دونه هست ؟ يه دونه؟... بله... همين يه دونه است راستش من الان پول همراهم نيست... به اين کتاب هم نياز ضروري دارم... مي شه اين رو ببرم فردا پولش رو بيارم ؟ فردا ؟!... بله من هر روز همين ساعت ميام اينجا و هر روز هم شما رو مي بينم... مي تونم اين ساعتم رو بذارم پيشتون ضمانت… و ساعت رو از دستش در آورد و داد دست اون جوون بدون نام... هاج و واج مونده بود... ساعت رو گرفت و زن بدون به زبون آوردن کلمه اي ديگه وارد پارک شد... به ساعت نگاه کرد... ساعت ۵ بعد از ظهر بود... چه چشمهايي داشت... ساعت ۵ و ۵ دقيقه شده و اون هنوز نيومده... خيلي نگران شده... دلش بي تاب اون نگاهه... به جاي اينکه خيره بشه به صفحات کتاب غرق شده تو دنياي اون ساعت نقره اي… صاحبش که چه نگاهي داشت... فکر مي کرد زير قولش زده... ديروز يه دختري همراهش بود که حالا اون طرف ايستاده بود... دوست داشت بره ازش سراغ اون چشما رو بگيره ولي روش نمي شد... حالا يک هفته بود که ديگه دستاش صفحات هيچ کتابي رو ورق نمي زد... يه ساعت نقره اي توي دستاش و چشماي نگرونش به راهي که ممکن بود… هر لحظه از اون طرف صاحب ساعت از راه برسه و امانتيش رو پس بگيره... فکر نگاه دختر راحتش نمي ذاشت... فکر مي کرد اگر اسم خودش هيچ کسه اسم اون بايد همه کس باشه... همه دنياش شده بود... دوست دختر رو اون طرف خيابون ديد دلش رو زد به دريا و محکم و راسخ رفت جلو... دستاش لرزيد... ببخشيد خانم!... بله ؟!... کاري داشتين؟ بله... راستش يک هفته پيش شما با خانمي اومدين پيش من… اون خانم از من کتاب فروغ فرخزاد رو خريد… به جاي پول اين ساعت رو پيش من ضمانت گذاشت... ساعت رو داد دست دختر... دختر نگاهي به ساعت انداخت و آهي از ته دل کشيد... بعد گفت: خوب حالا شما پولتون رو مي خواين؟ نه من مي خواستم اگه مي شه اون خانم رو ببينم و اين امانتي رو پسشون بدم دختر آهي از ته دل کشيد و گفت: بهتره اين امانتي پيش خودتون بمونه يادگاري... اون روز دنيا براي هميشه از پيش ما رفت… تو يه نامه وصيت کرده بود که کتاب فروغ رو توي قبرش بذارن... راستي يه نامه هم براي کسي که ساعت دست اونه گذاشته... فکر کنم بايد مال شما باشه... فردا براتون مي يارمش ساعت ۵ بعد از ظهر بود... دختر از راه رسيد نامه رو داد دستش و رفت... پاکت رو باز کرد توش دو هزارتومن بود و يه ورق کاغذ... روش نوشته بود: اونقدر غرق اون کتابها بودي که هرگز نگاه عاشقم رو نديدي و امضا کرده بود: هيچ کس بهتش زده بود... چطور مي شد دنيا تبديل به هيج کس بشه … اون که هيچ کس بود تبديل به دنياي يک دختر... از اون روز به بعد ديگه هرگز نگاهش غرق هيچ کتابي نشد … تا آخر عمر با خيال اون نگاه زندگي کرد... مصدوميت من ضربه بزرگي به تيم استيل آذين زد زيرا در ثانيههاي ابتدايي بازي اين تيم مقابل دلوارافزار مصدوم شدم تا بازيكنان استيل آذين مجبور شوند مسابقه را بدون من ادامه دهند. گفت و گو علي انصاريان به شرح ذيل است: به نظر نميآيد بازيكن بدشانسي باشي؟ به تنها چيزي كه فكر نميكردم مصدوميت بود. هنوز ۳۰ثانيه از سوت آغاز مسابقه نگذشته بود كه اين بلا سرم آمد. قصد داشتم توپ را پاس بدهم كه پشت پايم صداي وحشتناكي كرد. اول متوجه نشدم ، فكر كردم به پايم سنگ خورده اما ناگهان درد تمام وجودم را گرفت. برگرفته از سایت رسمی سلطان علی پروین وقتی دیروز شنیدم که مصدوم شده خیلی ناراحت شدم و خیلی براش دعا کردم. وقتی هم دیدمش اشک هام سرازیر شد. حقيقى بالاخره رفتنى شد. البته برخلاف ميل باطنى اش. او حالا يك قدم تا جدايى از پرسپوليس فاصله دارد و جالب اينكه خودش بى اطلاع است؛ اگر هم مى دانست حاضر به ترك پرسپوليس نبود. همانگونه كه حالا جدايى اش را شايعه اى ساخته ذهن مخالفانش مى داند. اينكه چرا عليرضا حقيقى جدايى از پرسپوليس را حتى نمى تواند تصور كند، رازى است كه جز خودش كسى نمى داند و او در اين باره تنها به يك جمله بسنده مى كند: «غير از پرسپوليس، نمى توانم جاى ديگرى را تحمل كنم.» انگار بايد اين توجيه او را جدى بگيريم. حداقل تصميمات او، اين حس را القا مى كند. او در ابتداى فصل حتى مقابل خانواده اش ايستاد چون مى خواست در پرسپوليس بماند. انگار كه اصلا دورنمايى از آينده در نگاهش نبود! مى دانست با حضور ۳ مدعى همچون واعظى - رودباريان و كريمى، جايى در تركيب پرسپوليس نخواهد داشت اما باز هم حاضر به جدايى نشد. حالا هم حاضر است تا پايان فصل ميهمان سكوها باشد، حسرت بخورد و ايستادن دوباره درون دروازه پرسپوليس را تنها در خواب ببيند اما از پرسپوليس نرود. جالب اينكه به صراحت اين مساله را به زبان مى آورد و مثل يك مرد، سر حرفش ايستاده.« نمى روم. » اما انگار به آخر خط رسيده. قضيه اين بار جدى است. او بايد برود چون هم پرسپوليس مى خواهد، هم پيكان. پيكانى ها كوروش مرادى را به خاطر پارگى رباط صليبى از دست داده اند و در تلاشند با تكميل مدارك پزشكى، نام او را از ليست خارج كنند و عليرضا حقيقى را جايگزين او. توافقات كامل صورت گرفته. اسماعيل اردلان مربى دروازه بان هاى پيكان با سعيد عزيزيان صحبت كرده و نظر موافق كاشانى و قطبى را از زبان او شنيده است. آنها از حبيب كاشانى هم قول گرفته اند. شنبه همه چيز نهايى مى شود، يعنى انتقال قرضى عليرضا حقيقى به پيكان. بازى نكردن او در پرسپوليس حداقل اين حسن را داشت كه حالا او بتواند شانس خود را در جايى ديگر بيازمايد. اما خودش بى خبر از همه چيز و همه جا، همچنان تكذيب مى كند: « اصلا كسى در اين باره با من صحبت نكرده. بعيد مى دانم كه با باشگاه هم صحبتى شده باشد چون آنها مى دانند كه من قصد جدايى ندارم. شايعه است. باور نكنيد. اگر مى خواستم بروم، قبلا اين كار را مى كردم. اگر باور نداريد مى توانيد روزهاى بعد هم بياييد و مرا در تمرينات پرسپوليس ببينيد. » اما انگار اين بار او راه فرارى ندارد. پيكان، حقيقى را مى خواهد و او بايد برود، چون پرسپوليس هم مى خواهد. و برخى دوستان او كه در پس پرده همپاى پرسپوليس و پيكان براى قطعيت بخشيدن به اين انتقال تلاش مى كنند. به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمر بن خطاب خليفه تازيان تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يی ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟به من می گويی که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايی می بينيم. فروغ و روشنايی تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايی آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است. مهر یزدگرد ساسانی اینم یه عکس توپ از برادران ناتنی ![]()
برد سرخ تیم سرخمون مبارک![]()
در ضمن ما یه تشکر حسابی هم به داش محسن گلمون بدهکاریم که انشاالله از خجالتشون در میام![]()
ما بردیم اما تیم محبوب و عزیز استیل آذین ۱-۲ باخت.![]()
اما به امید خدا استیل آذین بازی های بدی رو میبره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول تولد حضرت معصومه رو به همتون تبریک میگم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رو به تمام دختران و البته پسران
عزیز ایرانی تبریک میگم.
امیدوارم تمام دختران ایرانی موفق و موید و پیروز باشند![]()
در ضمن کادو واسه خواهراتون و دوست دختراتون فراموش نشه![]()



![]()
![]()
فراز فاطمی با این گل احیا شد و امیدوارم به همین منوال ادامه بده و موفق بشه و زوج موفقی واسه محسن خلیلی و علیرضا واحدی نیکبخت باشه و بمونه![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم هرچی زودتر خوب بشه و برگرده تا استیل آذین رو همراهی کنه.![]()


" به قول خود داش علی انصار گل "![]()

| Design By : Night Skin |


